تبليغاتX
BELIEVE IN YOUR DREAMS

''we must be the change we want to see in

others '' ..look within urself be honest with

urself ..identify ur weaknesses n make a

conscious decision to CHANGE NOW

!!!!!....''before u conquer the world first

conquer urself ''  !!!!




+ نوشته شده توسط Dreamfighters در پنجشنبه 1388/08/21 و ساعت 12:16 |

گاهي ليوان را زمين بگذار

 

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

 

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

http://www.hashjin.com/photo/other/glass.jpg

 

شاگردان جواب دادند:

 

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

 

استاد گفت:

 

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

 

استاد پرسید:

 

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد. 

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

 

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

 

شاگردان جواب دادند: نه

 

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

 

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

 

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

 

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

 

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

 

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

 

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است!


+ نوشته شده توسط Dreamfighters در شنبه 1388/08/16 و ساعت 12:59 |
اول - اندیشه: والاترین راه

                    دوم - تقلید: آسان ترین راه

                              سوم - تجربه: تلخ ترین راه

+ نوشته شده توسط Dreamfighters در شنبه 1388/08/16 و ساعت 12:56 |
عقاب وقتي مي‌خواهد به ارتفاع بالاتري صعود کند، در لبه‌ي يک صخره، به انتظار يک اتفاق مي‌نشيند! 
مي‌دانيد اتفاق چيست؟ گردبادي که از رو‌به‌رو بيايد! 

عقاب به محض اين‌که ‌آمدن گردباد را حس‌کرد، بال‌هاي خود را مي‌گشايد و اجازه مي‌دهد ‌باد، او را با خود بلند کند. 

به محض اين‌که طوفان قصد سرنگوني عقاب را کرد، اين پرنده‌ي بلند‌پرواز، سر خود را به‌سوي آسمان بلند مي‌کند و عمود بر طوفان مي‌ايستد و مانند گلوله‌ي توپي، به سمت بالا پرتاب ‌مي‌شود. او آن‌قدر با کمک باد مخالف، اوج ‌مي‌گيرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آن‌گاه با چرخش خود به‌سوي قله‌ي موردنظر، در بالاترين نقطه‌ي کوهستان، مأوا مي‌گزيند. 

خوب به شيوه‌ي عقاب براي بالارفتن دقت کنيد. او منتظر حادثه مي‌ماند، حادثه‌اي که براي مرغ‌هاي زميني، يک مصيبت و بلاست. او منتظر طوفان مي‌نشيند تا از انرژي پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده کند. وقتي طوفان از راه مي‌رسد، عقاب به‌جاي زانوي غم بغل‌گرفتن و در کنج سنگ‌ها پناه‌گرفتن، جشن مي‌گيرد و خود را به بالاترين نقطه‌ي وزش باد مي‌رساند و از آن‌جا، سنگين‌ترين ضربه‌هاي گردباد را به نفع خود به‌کار مي‌گيرد؛ عقاب از نيروي مهاجم، به نفع خويش استفاده مي‌کند. 

او نه‌تنها از نيروي مخالف نمي‌هراسد، بلکه منتظر آن نيز مي‌نشيند‌ چراکه مي‌داند اين انرژي پنهان در نيروي مخالف است که مي‌تواند او را به فضاي بالاتر پرتاب کند. 

انرژي اوج، به رايگان به کسي داده نمي‌شود. به‌طور اساسي در قانون بقاي طبيعت، تقلاي بقاي نيروهاي منفي، ايجاب مي‌کند که تعداد نيروهاي مخالف در زندگي، هميشه بيش‌ترD9 ادامه دهيد 
 
D8 اگر قرار است نيروي کمکي براي صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً بايد اين نيرو از سوي مخالفان شما تأمين شود‌ بنابراين وقتي اتفاقي خلاف ميل شما رخ‌مي‌دهد، به‌جاي عقب‌نشيني و سرخوردگي و واگذار کردن ميدان، بي‌درنگ عقاب‌گونه جشن بگيريد و اين رخداد ناخوشايند را به فال نيک گرفته و سعي‌کنيد ‌در لابه‌لاي اين حادثه‌ي به‌ظاهر نامطلوب، خواسته و طلب موردنظر خود را پيدا کنيد و با استفاده از نيروي مخالف، خود را به خواسته‌ي خويش نزديک سازيد. 

اين شما هستيد که بايد منتظر فرصت باشيد و با تأمل و آمادگي و صبر و تدبير به‌موقع، از اين نيرو براي بالا‌رفتن و اوج‌گرفتن استفا‌ده کنيد. 

پس هرگز از وجود سختي و زحمت و نيروي مخالف در زندگي و کار و تحصيل و... خود گله‌مند نباشيد. اين‌ها مخازن انرژي پرواز شما هستند و اگر نباشند، شايد هرگز صعودي در زندگي‌تان حاصل نگردد. 

به‌جاي دست روي دست گذاشتن و از وجود مشکل‌ها و مخالفت‌ها گله‌‌کردن، کمي چشم دل خود را باز کنيد و به حکمت پنهان در مصيبت‌ها و سختي‌هاي زندگي بينديشيد. خالق هستي با هيچ موجودي حتي بدترين مخلوقات عالم هم دشمني ندارد و اگر اتفاقي رخ‌مي‌دهد که به‌ظاهر، آزاردهنده و ناخوشايند است، شک نکنيد که او در هر‌چه رقم مي‌زند، خير و برکت و سعادت پنهان است. اين ما هستيم که بايد شجاعت رويارويي با جريان‌هاي مخالف را داشته باشيم و در وقت مناسب، بال‌هاي خود را بگشاييم و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه کنيم. 

مشکلات مانند دست اندازهاي جاده هستند. کمي از سرعتتان کم مي کند اما از جاده صاف بعد آن لذت خواهيد برد، زياد روي دست اندازها توقف نکنيد و به حرکتتان ادامه دهيد

+ نوشته شده توسط Dreamfighters در شنبه 1388/06/14 و ساعت 13:28 |
در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت: در را شکستي! بيا تو!

در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله‌اي که خيلي پريشان بود، به طرف دکتر دويد: آقاي دکتر! مادرم!! و در حالي که نفس نفس ميزد ادامه داد؛ التماس مي‌کنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است!

دکتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه کسي نمي‌روم!

دختر گفت: ولي دکتر، من نمي‌توانم. اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود.

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمايي کرد، جايي که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودي در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاري که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت: بايد از دخترت تشکر کني، اگر او نبود حتما ميمردي.

مادر با تعجب گفت: ولي دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالاي تختش اشاره کرد.

پاهاي دکتر از ديدن عکس روي ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا .....!!
+ نوشته شده توسط Dreamfighters در سه شنبه 1388/06/03 و ساعت 10:55 |
 در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون،برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، 
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم، چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
 


+ نوشته شده توسط Dreamfighters در یکشنبه 1388/06/01 و ساعت 15:4 |
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد.. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود.. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

 


+ نوشته شده توسط Dreamfighters در یکشنبه 1388/06/01 و ساعت 14:57 |

وظیفه و تعهد شما تعالی بخشیدن دیگران است

هر یک از افراد با هدفی الهی در زندگی شما جای گرفته اند

+ نوشته شده توسط Dreamfighters در سه شنبه 1388/05/13 و ساعت 11:49 |

روزی ،روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت . او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می‌کرد و او را با جامه‌های گران‌قیمت و فاخر میآراست و به او از بهترین‌ها هدیه می‌کرد. 
همسر سومش را نیز بسیار دوست میداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می‌کرد. اما همیشه می‌ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود.
همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می‌شد، فقط به او اعتماد می‌کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می‌کرد. 
همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می‌داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می‌شد .
روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می‌اندیشید و در عجب بود و با خود می‌گفت: "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده‌ام 
بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: "من از همه بیشتر عاشق تو بوده‌ام. تو را صاحب لباس‌های فاخر کرده‌ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می‌شوی؟" او جواب داد: "به هیچ وجه!" و در حالی که چیز دیگری می‌گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. 
پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت: "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده‌ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه می‌شوی؟" او جواب داد: "نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. 
بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: "من همیشه برای کمک نزد تو می‌آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می‌آیی؟" او گفت: "متأ سفم، در این مورد نمی‌توانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم." جواب او همچون گلوله‌ای از آتش پادشاه را ویران کرد.
 ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمیکند به کجا روی، با تو میآیم." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می‌کردم
در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم: همسر چهارم ما،سازمان مااست. بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده‌ایم و به او پرداخته‌ایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می‌گذارد. همسر سوم ما،موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می‌یابد. همسر دوم ما،همكاران هستند. فرقی نمی‌کند چقدر با هم بوده‌ایم، بیشترین کاری که می‌توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند. همسر اول ما،عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشی از آن غفلت می‌نماییم. در صورتیکه تنها کسی است که همه جا همراهمان است.


+ نوشته شده توسط Dreamfighters در یکشنبه 1388/05/11 و ساعت 11:44 |

God comfort us not only for our own comfort,but

 

also that we can become comforters of others.

 

خداوند به ما آرامش ميدهد نه فقط براي راحتي خودمان

 

براي آن كه بتوانيم به ديگران نيز آرامش دهيم 

 

 

+ نوشته شده توسط Dreamfighters در پنجشنبه 1387/06/14 و ساعت 22:44 |


Powered By
BLOGFA.COM